سه شنبه 13 اسفند 1392برچسب:, :: 13:16 :: نويسنده : فهیمه
زندگی ما شاید مثل یک معما بود گرچه آخرش اول از نخست پیدا بود من اگر چه انسانی مثل دیگران بودم دل ولی پراز احساس و همیشه تنها بود روزهای عمرم بود که گذر نمود اما چشم پر امید من،روز به سوی فردا بود دربیان عشق خویش واژه ای نمی یابم من علاقه ام برتو... بله قد دنیا بود حرفهای تو مضامینی از ولی و اما بود گفتی ارزش دل را این زمان که می فهمد؟ قلب دیگران سنگی ،قلب من که دریا بود عشق ها همان عشق است بین لیلی و مجنون بین راه اگر ماندیم ،عیب از خود مابود ![]() ![]()
سه شنبه 13 اسفند 1392برچسب:, :: 13:11 :: نويسنده : فهیمه
به چه حال وچه زبان باید گفت که تورا دارم دوست که زمین با همه وسعت اگر اندازه یه مورشود پیش تو خواهم بود به چه کس باید گفت دل چه حالی دارد بین هر تنگ غروب چه عذابی ست به رویایی محض یا به یک خواسته ای دایم اندیشیدن چه کسی می داند بی خیال از همه چیز من در انگیزه چشمان اهواریی تو زیرو رو می گشتم و تو را با دو دستی که شب و روز به بالا می رفت از خدای تو طلب می کردم و چه سخت است دگر بگذارید که نفرین بکنم هرچه احساس که در فطر این آدمهاست همه گفتند: فراموشی وعادت صفت انسان است پس بگوییدچطور: دل فراموش کند لحظه هایی دل انگیز و پر از خاطره را خوبی روح کسی را که پر از حرمت بود مهربانی دو دستی ک از اول عشق والفت می ریخت حرفها طولانی ست دردها بسیار است چه کسی می فهمد بگذارید بگویند ، نصیحت بکنند صحبت از وصل که نیست عشق کافی ست که یک عمر دلی زندگی را پرا از انگیزه و احساس به پایان ببرد چه کسی می داند؟ به که باید فهماند؟ به چه حال وچه زبان باید گفت که تورا دارم دوست که زمین با همه وسعت اگر اندازه یه مورشود پیش تو خواهم بود
![]() ![]()
سه شنبه 13 اسفند 1392برچسب:, :: 13:11 :: نويسنده : فهیمه
کاش در قرعه عشق تو به نام تو شوم مثل خورشید افق کرده به بام تو شوم کاشکی با گذری تازه صدایم بزنی که در این فاصله ها محو کلام تو شوم یک اشاره پس از این می کند آرام مرا تا ازاین وسوسه بیرون و به دام تو شوم دیگر این قدر نشستن به خیال تو بس است مهربان باش صمیمانه که رام تو شوم گرچه بی حرف خداحافظی از هم زده ایم مطمئن باش که مجنون سلام تو شوم ![]() ![]()
سه شنبه 13 اسفند 1392برچسب:, :: 11:35 :: نويسنده : فهیمه
امشب از آسمان ديده تو
روي شعرم ستاره ميبارد در سكوت سپيد كاغذها پنجه هايم جرقه ميكارد شعر ديوانه تب آلودم شرمگين از شيار خواهشها پيكرش را دوباره مي سوزد عطش جاودان آتشها آري آغاز دوست داشتن است گرچه پايان راه ناپيداست من به پايان دگر نينديشم كه همين دوست داشتن زيباست از سياهي چرا حذر كردن شب پر از قطره هاي الماس است آنچه از شب به جاي مي ماند عطر سكر آور گل ياس است آه بگذار گم شوم در تو كس نيابد ز من نشانه من روح سوزان آه مرطوب من بوزد بر تن ترانه من آه بگذار زين دريچه باز خفته در پرنيان رويا ها با پر روشني سفر گيرم بگذرم از حصار دنياها داني از زندگي چه ميخواهم من تو باشم ‚ تو ‚ پاي تا سر تو زندگي گر هزار باره بود بار ديگر تو بار ديگر تو آنچه در من نهفته درياييست كي توان نهفتنم باشد با تو زين سهمگين طوفاني كاش ياراي گفتنم باشد بس كه لبريزم از تو مي خواهم بدوم در ميان صحراها سر بكوبم به سنگ كوهستان تن بكوبم به موج دريا ها بس كه لبريزم از تو مي خواهم چون غباري ز خود فرو ريزم زير پاي تو سر نهم آرام به سبك سايه تو آويزم آري آغاز دوست داشتن است گرچه پايان راه نا پيداست من به پايان دگر نينديشم كه همين دوست داشتن زيباست (فروغ فرخزاد) ![]() ![]()
سه شنبه 13 اسفند 1392برچسب:, :: 10:46 :: نويسنده : فهیمه
لنگر عشق زدم بر دل طوفانی تو تکیه گاهم شده است ساحل بارانی تو در گلستان وجودم گل زیبای منی نازنینم چه بگویم که تو در قلب منی
![]() ![]()
سه شنبه 13 اسفند 1392برچسب:, :: 10:34 :: نويسنده : فهیمه
ﻭﻗﺘﯽ ﮐﺴﯽ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﻧﺒﺎﺷﻪ ![]() ![]() ![]() |