پنج شنبه 15 اسفند 1392برچسب:, :: 10:2 :: نويسنده : فهیمه
با تو آغاز نکردم که روزی به پایان برسانم. ![]() ![]()
پنج شنبه 15 اسفند 1392برچسب:, :: 9:56 :: نويسنده : فهیمه
شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
هیچ!!!
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.
![]() ![]()
چهار شنبه 14 اسفند 1392برچسب:, :: 12:22 :: نويسنده : فهیمه
(جبران خلیل جبران)
![]() ![]()
چهار شنبه 14 اسفند 1392برچسب:, :: 12:7 :: نويسنده : فهیمه
چقدر صدای تیک تاک ساعت دلخراش است وقتی تو یک ثانیه هم در کنارم نیستی ![]() ![]()
چهار شنبه 14 اسفند 1392برچسب:, :: 9:58 :: نويسنده : فهیمه
آن گاه که خورشید نوازش گلها را ازیاد می برد وباران بارش محبت را فراموش می کند تو با دستان مخملیت احساسم را لمس کن وبا چشمان مهربانت برنگاهم محبت ببار ای کسی که یادآور روزهای خوب زندگی منی. ![]() ![]()
چهار شنبه 14 اسفند 1392برچسب:, :: 9:52 :: نويسنده : فهیمه
سربه هوانیستم، امــــا ... همیشـــــه چشــــم به آسمان دارم ...
![]() ![]()
چهار شنبه 14 اسفند 1392برچسب:, :: 9:51 :: نويسنده : فهیمه
یکی می پرسد اندوه تو از چیست ؟ سبب ساز سکوت مبهمت کیست ؟ می نویستم برای آنکه باید باشد و نیست ![]() ![]()
چهار شنبه 14 اسفند 1392برچسب:, :: 9:42 :: نويسنده : فهیمه
پشت آن پنجره ی رو به افق ، پشت دروازه ی تردید و خیال ، لا به لای تن عریانی بید ، من در اندیشه ی آنم که تو را ، وقت دلتنگی خود دارم و بس ![]() ![]()
چهار شنبه 14 اسفند 1392برچسب:, :: 9:34 :: نويسنده : فهیمه
وقتی برای تو دل من تنگ می شود احساس می کنم دلت از سنگ می شود اینجا جهان مهر و وفا نیست چون در آن احساسها و عاطفه ها رنگ می شود هر لحظه لحظه ای که به تو فکر می کنم مابین عقل و حس دلم جنگ می شود نزدیک می شوی چو هوا می کنم تورا اما حساب فاصله فرسنگ می شود کارم شدست اشک برای تو ریختن هر لحظه لحظه ای که دلم تنگ می شود. ![]() ![]() ![]() |